تبليغاتX
تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

تنها ترین ِ من تنها نذار من و تنهاسفرنکن

تنهاترین ِ من

در این دنیا تنها یک قلب است که برای تو می تپد

   و آن هم قلب خودت است

سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت

                بعد یه مدتی بگه دیگه نیا بمینمت

شیشه پنجره را باران شست

                           از دل من اما!!!!!

              چه کسی یاد تو را خواهد شست؟

جوابم سوالم تو باسی اگر

       ز دنیا ندارم سوالی دگر.

         که من پاسخی چون تو می خواستم....

شبی پرسیدمش با بی قراری ....

      که به جز من کسی را دوست می داری ؟

                          دو چشمانش اشک افتاد و گفت:

                                          آری.....

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سر گردان

عاشق روز های بارانی

عاشق هر چه نام تو است بر آن

من نمی گویم در این عالم چو خورشیدی در شبهای تارم باش

                             تا توانی

                                    صاف و ساده

                                        مثل باران مثل مروارید باش

تنهاترین ِ من

     

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


دو بلبلی را دیدم که با هم درد دل می کردند....

یکی می پرسید و آن یکی پاسخ می داد.

اولی پرسید: عاشقان کیستند؟

 دومی گفت: طالب و جویای عشق از جانب معشوق.

باز پرسید: عشق را چه معنا می کنی؟

 جواب داد: در بهای محبت.

پرسید: اگر به تو پشت کرد .... ؟

 گفت: باز شیرین تر از جان دوستش دارم.

پرسید: اگر قلبت را شکست چه می کنی؟

 گفت: دل از آن اوست من صاحبش نیستم.

باز پرسید: اگر جوانیت را گرفت چه می کنی؟

 گفت: خوشا به حالی کسی که در راه عشق پیر شود.

پرسید: اگر جفا کند چه می کنی؟

 گفت: جفای عشق خود نوعی وفاست.

پرسید: اگر همه چیزت را گرفت چه؟

 گفت: همه دنیا را به پایش می ریزم.

بلآخره پرسید: اگر جانت را گرفت آنوقت چی؟

       با متانت گفت:

                    مرگ بهتر از زندگی بی عشق است...

تنهاترین ِ من

به من لطفی بکن  آری که بی عشق تو میمیرم

من اینجا در میان تار و پود درد زنده ام

کدامین دست ها یک دم رهایم می کند امشب

از این ویران سرای وحشت و غربت

نمی دانم.........نمی دانم.......   

تنهاترین ِ من

افسانه حیات چیزی جز این نبوده است

      یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ

 رخ زیبای تو را         خاک زدم در بدنم

           تا بماند یادگار بدنت          

                  در کفنم

تنهاترین ِ من

وقتی مردم بر مزارم گل شقایق بکارید

وقتی مردم برایم آخرین بار آهنگ عشق را بخوانید

وقتی مردم به لاله های خفته از من خبر دهید

که آن همدم شبهای تاریک رفت

وقتی که مردم ابرها را خبر کنید

که هم گریه روز های تلخ رفت

تا اشک بریزن برای قلب شکسته ام

و مزارم را به اندازه قامت یار بسازید

و بر رویش آرزویم را بنویسید

و بر بالایش نامش را با طلا بنویسید

اگر پر دردم اگر آب شدم اگر مردم و همدم خاک شدم

فقط برای او بود

                برای اینکه او لحظه ای دیر رسید

برای اینکه

                آخرین نفس زود رسید

به او بگویید:

               من تا قیامت منتظرش خواهم ماند

                                 تا زمانی که بیاید در کنارم

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


 تنهاترین ِ من

                         کسی انگار دارد از چاه آب می کشد

                                         و انگار

                               می پرسد: چگونه بود؟

                                می پرسد: پاییز....

                            می پرسد: و یک نگاه .....

                            .... و سردی اندام رود.

                                   آنگاه درخت

                                 سجده نکرده

                          با آغوش می اندیشد....

                             انبوه می شود.....

                از سردی فصل. روی زرد زرد می کند و 

                       زمانی دیر تر باز می پرسد:

             انگار کسی دوباره از چاه آب می کشد ....

تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 5 قبل از ظهر توسط تنها |


چهار فصل.........

من گريستم. وليک

تو ندانستي

چقدر تاريکي. چقدر مجهول لازم است

تا انساني بگريد.

تو خنديدي. وليک

ندانستي

آن چيزت که از شادي لبريز مي کند

در سينه من زخم ساخته است

من خنديدم. وليک

تو ندانستي

چه اندازه بهانه. چه مقدار شادي لازم است

تا براي تو. با تمام غم هايم. بخندم.

تو نخنديدي

وندانستي

چه مقدار زخم هاي سينه من

اندوه و غم ام

مي تواند و مي خواهد

که خنده اي بستاني و بازم پس دهي.

من نخنديدم. وليک

تو ندانستي

اگرم خنده اي نيست

بايدم کسي. تو.

خنده اييم هديه دهد.

تو گريستي

و ندانستي

درمان دردهاي کهنه

جز ساختن خنده. دليلي براي خنده

چيزي نيست.

 تنهاترین ِ من

تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي

تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي

بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ،

انتظار سختي كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم

تو با ماندنت در كنارم كاري كن كه همه اين سختي ها را از ياد ببرم

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو

مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد

زندگي ام فداي تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم براي تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور

كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هر چيزي دوستت دارم عزيزم

اينهمه سختي و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه هاي عاشقي نشان از

عشق و دوست داشتن من نسبت به تو مي باشد

تو باور نكني خداي عاشقان باور دارد كه دوستت دارم

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس

كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگي ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

شايد زماني كه مرگم فرا برسد بفهمي كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمي كه چقدر

من براي رسيدن به تو سختي كشيدم ، و زمان مرگم باور كني كه به حرفم و عهدي كه با

تو بستم پايبند بودم

آري پس اي خداي بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا ياروم باور كند چقدر او را

دوست ميداشتم

قدر مرا بدان اي يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايي ها شكستي ، مرا تسليم آن قلب

پاك و از عشقت كردي ، مرا در اين دنياي عاشقي دربه در كردي ، مرا وابسته آن قلب پر

از محبتت كردي ، اينك كه تو مرا عاشق كردي بيا و تا پايان راه با من باش

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايي باشم

تنهاي تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و

ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم  دوستت دارم و

دوستت دارم . آري دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم . آري از ته دلم با صداي

خیلی آهسته  آنقدر که خودم هم نشنوم ميگويم

كه دوستت دارم

تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 5 قبل از ظهر توسط تنها |


چه آرامش زيبايي در خود پنهان کردي ......... و من باور کردم. 

با اينکه سياهي ، سياهي شب .......آرامشت را دوست دارم 

 دلتنگيت را....وبا حرمت اشک هاي عاشقان چه بي بهانه

                           بازي مي کني. 

چه زيبا دلتنگي مي کني و چه زيبا عاشق مي شوي.....چه

             پاک و مقدس عشق را نشان مي دهي.

            پس چرا اين همه سياهي..... نمي فهمم .

        روز روشن با سفيدي و زلاليش به تو حسودي کرد 

      نفهميد که سياهي شب، عشق را اينگونه در خود دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


عروس قصه (1)

ببخش عروسسِ قصه دلم جوونی کرده با تو اگه یه لحظه نا مهربونی کرده

چه سرنوشت خوبی وقتی خودِ خدا هم برای خوشبختی مون پا در میونی کرده

عروس خوبِ قصه عروس ِآرزو هام وقتی که خیلی تنهام قهر نکن با چشمام

قهر نکن عشق ِمن قهر ِتو آتیشم ِمن نمی خوام بسوزم وقتی دلت پیشمه

برای داشتن تو چه راه ِدوری رفتم دلم می خواد بدونی راه و چه جوری رفتم

 

نفس بریده (2)

به تو گفتم قبل ِرفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می افتم

به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو آسمونا

بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفسِ خیال چشمات بگو گفتم یا نگفتم

چشماتم تنهام گذاشتن

حالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو و من

بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگارِ من تیره و تارِ حالا یادگارِ من بعد سفر کردنِ تو طنابِ دارِ دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده عطرِ تو مثلِ نفس بود واسه این نفس بریده

ابرای پاییزی (3)

ابرای پاییزی دلگیرِ من جوون ترا چهره ی پیرِ من چشمای من بی خبرای ساده منتظران دل به جاده داده مردمکاتون به کجا ذول زدن باز  واژه هاتون به کجا پل زدندکاشکی بدونید که دارم هنوزم از اشتباهِ قبلی تون می سوزم

با اینکه هیچکس نیومد پیشِ من شب زده ها چشمای درویشِ من تنها نبودم حتی یک دقیقه با تنهایی که بهترین رفیقه

که بهترین رفیقه

خیانت {ترانه مکرم} (4)

دلواپس و بی تابم باز امشبم بی خوابم ازت خبر ندارم و تا خودِ صبح بیدارم حس خوبی ندارم چشمام همش به ساعتِ می پرسم این چه حسیه یکه می گه

خـــــیانتِ

گوشی و بردار تا صدات یه ذره آرومم کنه این نفسایِ آخره دلم داره جون 

می کنه همش دارم فکر می کنم دست یکی تو دستاتِ

دارم دیوونه می شم ای خدا فکر می کنم حقیقته

کم تحملم (5)

تنهاترینِ من تنها نذار من و تنها سفر نکن این دلشکسته ی از یاد رفته رو دیوونه تر نکن

چشمای خیسِ من این چشمه های غم دیوونه ی توان ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من

حرفی بزن گلم من کم تحملم حرفی بزن گلم من کم تحملم

با گریه های تو روز های شادم از یاد می برن اما چه فایده

می ترسم عاقبت از یادِ تو برم

کم گریه کن گلم من کم تحملم کم گریه کن گلم من کم تملم

با چشم های خیس این چشمه های غم با گریه زیاد با خنده های کم انگار تا ابد با این بهونه ها جای من و توان دیوونه خونه ها

حرفی بزن گلم من کم تحملم با من بمون گلم من کم تحملم

متاسفم (6)

کوله بارِ آرزوهات روی دوشت تا کجا ها رفتی با پایِ پیاده رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی متاسفم برات ای دلِ ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی زندگیت و پای دلدادگی دادی هر جا که دیدی چراغی پر فروغِ تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین و پریشون دل بی کس دلکِ بی سر و سامون

دلِ زخمی دلِ تنها و تکیده دلِ گریونِ من و هی دلِ گریون

کوله بارِ آرزوهات و کی دزدید دلِ دیوونه به گریه هات کی خندید

عاشق و خسته و غمگین پریشون دل بی کس دلکِ بی سر و سامون

تو رو با حول و ولا تنها گذاشتن اونا که لیاقتِ عشق و نداشتن

تک و تنها و با پای پیاده متاسفم برات ای دلِ ساده

گلِ سر (7)

سرِ خاکِ مادرِ من هیچکسی گریه نکردش بابا هم هیچی نمی گفت با همون نگاهِ سردش مادرم باید بدونی بابایی بهونه کرده جایِ تو تو خونه ما یکی رو نشونه کرده

جایِ تو شبا می یادش واسه من قصه می خونه می دونه دوسش ندارم ولی باز پیشم می مونه

ولی من هنوز نذاشتم تویِ تختِ تو بخوابه چرا اون تو خونه ماست یه سؤالِ   بی جوابه

گلایِ یاسِ تو باغچه غروبا بو نمی گیرن همشون یه عهدی بستن سرِ خاکِ  تو بمیرن

قابِ عکسِ سرد و خالی آخرین خنده مادر گلِ سر یه یادگاری ولی با گلایِ پرپر

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 3 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


حال عجیبی دارم.در دلم انگار چیزی را به هم میپیچند.حالم دارد به هم

 

میخورد.حالم از خودم و از همه کس و همه چیز به هم میخورد.

 

صدای تپشهای نومیدانهء قلبم را میشنوم.و این اشکهای گرم را که گونه هایم

 

را میسوزانند اینگونه رها شده و بی اختیار، لمس میکنم.

 

تو را میبینم،صدایت را میشنوم و دلم برایت تنگ میشود.اما میدانم نباید به تو

 

فکر کنم.تو را میرنجانم و هرچقدر میخواهم بر سرت فریاد میکشم.تو هیچ

 

نمیگویی.کاش ولی حرفی میزدی.کاش آنچه را که لایقش هستم نثارم

 

میکردی.نمیدانم چرا همیشه تاوان اشتباهی کوچک را انقدر بزرگ پس

 

میدهم.مگر من چه کرده ام.چرا دلم را میسوزانی.چرا تا میخواهم فراموش کنم

 

دوباره همه چیز را به یادم میاوری؟

 

احساس میکنم در سیاهیه بی پایانی معلقم.نمیبینم،صداها دورو دورتر

 

میشوند.حالم به هم میخورد ، با شدت بالا میاورم.

 

تشنه ام،تشنه ام..........

 

انگار اینجا کسی مرا نمیبیند.قلبم درد میکند،احساس میکنم میله داغی را در

 

سینه ام فرو میکنند.دراز کشیده ام ،چشمانم را میبندم،دلم میخواهد دیگر

 

هرگز بازشان نکنم

تنهاترین ِ من

تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي

تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي

بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ،

انتظار سختي كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم

تو با ماندنت در كنارم كاري كن كه همه اين سختي ها را از ياد ببرم

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو

مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد

زندگي ام فداي تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم براي تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور

كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هر چيزي دوستت دارم عزيزم

اينهمه سختي و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه هاي عاشقي نشان از

عشق و دوست داشتن من نسبت به تو مي باشد

تو باور نكني خداي عاشقان باور دارد كه دوستت دارم

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس

كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگي ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

شايد زماني كه مرگم فرا برسد بفهمي كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمي كه چقدر

من براي رسيدن به تو سختي كشيدم ، و زمان مرگم باور كني كه به حرفم و عهدي كه با

تو بستم پايبند بودم

آري پس اي خداي بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا ياروم باور كند چقدر او را

دوست ميداشتم

قدر مرا بدان اي يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايي ها شكستي ، مرا تسليم آن قلب

پاك و از عشقت كردي ، مرا در اين دنياي عاشقي دربه در كردي ، مرا وابسته آن قلب پر

از محبتت كردي ، اينك كه تو مرا عاشق كردي بيا و تا پايان راه با من باش

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايي باشم

تنهاي تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و

ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم  دوستت دارم و

دوستت دارم . آري دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم . آري از ته دلم با صداي

خیلی آهسته  آنقدر که خودم هم نشنوم ميگويم

كه دوستت دارم

تنهاترین ِ من

شايد بشه كه دور دل يه خط قرمز بكشيم به روي آرزوهامون يه خط باطل بكشيم شايد بشه كه بگذريم از سر

 

 عشق و عاشقي شايد بشه دروغ بگيم به دلامون به سادگي اما يادمون بمونه تو غروب عاشقونه فقط عشق كه

 

مي تونه شعر پرواز و بخونه شايد بشه به تنهايي به خستگي عادت كنيم شايد بشه لحظه هاي بي كسي و پر پر

 

كنيم شايد بشه كنار بيايم با دل و ديوونگياش شايد بشه پنهون كنيم رنگ دل و آرزوهاش0 اما يادمون بمونه تو

 

غروب عاشقونه فقط عشق كه مي تونه شعر پرواز و بخونه

تنهاترین ِ من

 

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره... . تا گریه نکنی کسی

 

نوازشت نمی کنه... . تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده... . تا قصد رفتن

 

 نکنی کسی به دیدنت نمی یاد... . و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه

 

یک دعا مي کنم بگين آمين....

 

خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت

 

خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار

تنهاترین ِ من

حرفها كه تكراري مي شوند
غصه ها كه عادي مي شوند
شعرها كه بي صدا مي شوند
وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند
بارانها از سر تكرار مي بارند
بهارها از سر عادت گل مي كنند
وقتي همه ي روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند
شنبه با جمعه فرقي نمي كند
زمستان با بهار
امسال با پارسال
وقتي به اسمان يك جور نگاه مي كني
به خودت يك جور نگاه مي كني
وحتي به خدا
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري
تا زندگي برتو سخت نگيرد
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند
بهار هر وقت دلش خواست بخندد
و زمستان هر وقت خواست دلش بگيرد
ان وقت مثل سنگريزه اي
در دل كوه گم مي شوي بدون انكه
كمترين اثري بگيري
يا كمترين اثري ببخشي
مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون انكه حتي
لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده اين قدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم جرات دريا شدن داشته باش.

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 5 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترین ِ من

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 5 قبل از ظهر توسط تنها |


   وصیت نامه

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

..............

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4 قبل از ظهر توسط تنها |


باران می بارد .صدای قطرات باران من را به یاد خاطراتم می آورد .

شب است . باید خوابید چشم از این دنیا نامرد باید بست .

با قطره بارانی که بروی صورتم می چکد از خواب بیدارمیشوم .

نسیم می وزد بوی نسیم به من امید به زندگی می بخشد .

همان زندگی که با تمام سختی هایش زیباست .

دیگر امیدی ندارم به خدا عشق دروغه....

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم!

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

                   

تنهاترين ِ من

                       

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين  ِمن

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


مي خوابم تا تو را در خواب ببينم

بيشتر مي خوابم تا تو را بيشتر ببينم

اگر بدانم  مرده ها هم خواب مي بينند

      ميميرم تا تو را هميشه ببينم 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 7 قبل از ظهر توسط تنها |


تنهاترين ِ من

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 3 قبل از ظهر توسط تنها |